عادت که می کنی به معمولی بودن ، کم کم حرفهایت هم معمولی می شود ، دلخوری هایت هم معمولی می شود ... دلگیر می شوی که جعبه ی شیرینی هدیه برده را پس دادند به این بهانه که زیاد است و خراب می شود ... بعد با جرقه ای ، با صدای پاشنه های کفشت روی سنگ فرش پیاده رو به خودت می آیی ... این تویی ! با مانتوی سیاه بلند ، موهای تازه رنگ شده و آرایش ، ناخن های دیزاین شده ، شال ابریشمی زرشکی و کفش هایی با 12 سانتی متر پاشنه که با تسلط کامل راه می روی ... خودتی ! همان دخترک کتانی پوش یک دهه پیش... بعد به دلخوری ات می خندی .... به جعبه ی شیرینی 30 هزار تومانی توی دستت فکر می کنی که صاحبخانه پس داده بود و باز می خندی ! این تو بودی ... خود تو ! و دیگر هیچ اثری از دخترک درونت نیست ... یک زن کامل شدی ... از همان زن هایی که دوست داشتی باشی
شب تا صبح با خودت می جنگی ... دلت دخترک را می خواهد هنوز ... صبح اما باور می کنی که دخترک تمام شده !!!
هفته ی بعد ، در آنتراکت بین دو کلاس ، لیوان کاغذی چای را می گذاری روی میز تنیس و از سر و کول دستگاه های ورزشی بالا می روی و ادا در می آوری و همکلاسی هایت از خنده روی زمین پهن شده اند ! پایت که گیر می کند به کابل برق و زمین که می خوری باز همان جرقه می آید که کو آن زن هفته ی پیش ؟ دراز می کشی روی چمن دانشگاه تهران و فکر می کنی که این دخترک همیشه با تو خواهد ماند ... گاهی ساکت می شود تا تو خیال کنی که بزرگ شده ای و کمی جولان بدهی ! اما هست با همه ی شیطنت ها ، بی عقلی ها و احساسات تند و تیزش... دخترک نمی گذارد که معمولی شوی !
امروز تولد همكارم بود . رفتم كتابفروشي كه كاغذ كادو بخرم تا ژاكتي كه برايش خريده بودم كادو كنم. با خودم عهد كردم نروم طرف قفسه ي كتاب ها ! كاغذ كادوها دقيقا جلوي در بود ... از در كه وارد شدم به روي خودم نياوردم و صاف رفتم جلوي قفسه اي كه هميشه كتاب بر مي دارم ... يكي ... دو تا ! چشمم افتاد به ناطوردشت ! ايستادم ... نگاه كردم ... يك چيزي از ته قلبم كنده شد ... آمد بالا ...گلويم رو فشار داد و از چشم هايم ريخت بيرون ! دستم مي لرزيد ... تكيه دادم به قفسه و كتاب را برداشتم ... باورت مي شود پسرك من ... 9 سال گذشته از روزي كه كتابت را به من امانت دادي ... از روزي كه گفتي كتاب معشوق من است ، معشوقم را قرض نمي دهم و نمي فروشم ! اما تو هم معشوق مني ... البته اين جمله ي آخر را مستقيم نگفتي ! كلا هيچ وقت مستقيم نگفتي دوستت دارم ! اما همين كه معشوقت را ، آن هم ناطوردشتت را ، خداحافظ گاري كوپر محبوبت و بيگانه ي عزيزت را به من قرض دادي يعني من از آنها عزيزتر بودم ! 23 بهمن 81 ... از صبح ساعت 8 شروع كردم و 5 بعد از ظهر تمام شد ... در اين فاصله با خانواده رفتم تا ديزين و برگشتم اما كتاب از دستم نيافتاد ! فكر كن تمام اين صحنه ها را با هم به يادت بياوري ! بعد يك چيزي از ته قلبت كنده مي شود ... پاهايت مي لرزد و آرام مي گويي آخ !
اين همه سال مقاومت كرده بودم و نخريده بودمش ! به اندازه ي كافي خداحافظ گاري كوپر ام از توي كتابخانه چپ چپ نگاهم مي كرد ! حالا از امشب ... ناطوردشت ...
آنكه مي گفت فراموش مي شود ، بيايد و خودش جواب قلب مرا بدهد ...
وضع مالي خرابتر از آن است كه دلم بيايد پنج هزار تومان بدهم براي آژانس ، حال هم ندارم با اتوبوس و تاكسي بروم خانه يعني بروم هم تا 8 شب نمي رسم و بعدش هم از خستگي بيهوش ميشوم ... كتابخانه هم نرفتم چون كار داشتم و كار دارم و اينها ... خانه در حد ميدان جنگ ريخت و پاش است ... حتي كثيف هم هست كه قبلا نبود ... بدم مي آيد از كثيفي خانه و ريخت و پاش بودنش اما هست و من هم وقت ندارم كه تميزش كنم چون اينجا كار دارم و وقتي مي روم خانه هم خسته ام و كثيفي هر روز بيشتر مي شود ... الان روي ميزها كثيف است ، خاك است ... روي اپن نوچ و بهم ريخته است ... گاز ، اوه گاز را كه اصلا نگو ... از بس كه چرب و كثيف است ... همه جاي خانه پر از روزنامه هاي نيمه خوانده است ... ملافه ( خودم مي دانم كه ملحفه درست است اما عشقم مي كشد بگويم ملافه) ها را بايد عوض كنم و بشويم و اتو هم بزنم تازه ! يك خربار هم لباس شسته داريم كه بايد اتو بشود ... درس را هم كه اصلا نگو ... شيشه هاي ساختمان كثيف است ... تراس ها كثيف است ... خانه تكاني اساسي لازم داريم و وقت نداريم ... راستش پول هم نداريم ... دلم مي خواست يك دراور با سه كشو بخرم كه وسايل اين مرد را جمع و جور كنم از تمام خانه و توي آن جا بدهم اما پول ندارم ... حقوقم در چشم بر هم زدني تمام شد ... من مانده ام و قسطي كه هي نزديكمي شود و پولي كه نيست و وقتي كه نيست و حالي كه نيست و مني كه كاش نبودم ...
اس ام اس مي زنم كه مي خواي فردا ناهار بياي خونه مون ؟ اگه مياي بگو كه امروز تو راه خريد كنم ... اس ام اس مي زنه كه خيلي خطرناكه ! يك نفس راحت مي كشم و به خودم مي گم احمق ! تو هنوز هم خودت رو به تعارفات مسخره وادار مي كني ... چند لحظه بعد باز اس ام اس مي زنه كه آدرس لطفا ؟! به خودم فحش مي دم ... تمام شب كه دارم مرغ مي شورم و برنج خيس مي كنم و سالاد و ماست و خيار آماده مي كنم و دسر رو هم مي زنم هم به خودم فحش مي دم ... ساعت 10 صبح زنگ مي زنه كه تا 11 مي رسه ! مياد ، ناهار رو با لذت مي خوره و ازم تعريف مي كنه ... خودم مي دونم كه دستپختم حرف نداره ... با هم فيلم مي بينيم و دسر مي خوريم و من مي خوام كه زودتر بره ! اون اما راحت براي خودش لم داده و حبه هاي انگور رو مي ذاره توي دهنش و بعد از يه بازي كوتاه با دندونش فشارشون مي ده و انگورها له مي شن و اعصاب من هم همراهشون ... ساعت 3 مي گه بريم بيرون يه چرخي بزنيم ... مي ريم ... تا 8 شب چرخ مي زنيم و خوش مي گذره ... نمي دونم چرا از دعوت كردنش پشيمونم ؟ دوست خوبيه ! بي آزار و مهربون... بهش مي گم اگر اينجا خونه خودم بود دوست داشتم هر روز بياي ... و اين آخر واقعيته ! در زندگي مشترك مجبوري دوستانت را هم شريك باشي ...
از اين بيسكوييت هايي كه شويد و زيره داره خيلي دوست دارم . يكي قرار بود برام بخره كه يادش رفته ... تو شركت هم فقط تو اتاق مدير عامل از اينا هست ... به آقاي آبدارچي مي گم ... آروم صدام مي كنه تو آشپزخونه ، در كابينت رو باز مي كنه و يك جعبه بيسكوييت بهم نشون مي ده و مي گه هر وقت خواستي از اينجا بردار !! مي پرسم از كجا ؟ ميگه جعبه هايي كه تو اتاق مدير نصفه مي شه بايد عوض بشه ! نصف جعبه سهم ماست ... حالا من هر روز صبح از نصف جعبه سهم آنها ، دو تا بيسكوييت بر مي دارم ... آي مي چسبد !
عطي صبح بهت زنگ زدم ... صدات گرفته بود اما تا تونستي جيغ كشيدي ... شماره موبايل جديدم رو بهت دادم ... صدات باز هم آرامش داد ... باز با هم خنديديم ... بعد از تو با فرزانه حرف زدم و بعدش هم با هدا ! دل تنگ بودم عطي ... دلتنگ گذشته اي كه قسمتي از من بود ... كارهايي هست كه بايد به همه اش سر و سامان بدهم ... يك زماني حذف كردن آدمها سخت نبود ... اما تازگي ها برايم سخت شده ... انگار يك قسمتي از من را با خودشان مي برند ... سال گذشته انگار سال بچگي كردن من بوده ... خوشحالم كه گذشت ...
آدم هاي زيادي هستند كه بايد بفرستمشان به جهنم ... آدمهاي زيادي هم هستند كه بايد برگردند جايي كه بودند ... اعتماد كردن به غريبه ها ، كاري است كه هرگز نبايد تكرار شود ... غريبه ها جهنم اند ... برايت جهنم مي آورند ... كابوس شبهايت مي شوند ... نمي فهمند كه تو چقدر گرفتاري ... توقعاتشان زياد است ... شايد براي همين از چشم آدم مي افتند ... شايد براي همين هيچ وقت نمي روند قاطي دسته ي آشناهاي دوست داشتني ... دوست باشيم بدون توقع ! چه مي شود ؟ ها ؟ مثل عطي كه به من خنديد ... كه نپرسيد كجا بودي دختر ؟ مثل هدا كه نخواست توجيهات مرا بشنود ! مثل فرزانه كه گفت جايت هنوز خالي است ... آخ ! چه دوست هايي هستيد شما ... فروختمتان به دو ميليون ... حالا روح خودم لاي منگنه است و لذت يك ناهار آرام با شما را براي هميشه شايد از دست داده ام ! باورتان مي شود ؟ مي دانم كه نه ! شايد اين هم توجيه من است براي همه اشتباهاتم ... شايد
دلم برات تنگ شده عطي ! دلم مي خواد صدات رو وسط كار كردنم بشنوم كه مياي تو اتاق دستم رو سفت فشار مي دي با اون بوي عطر هميشگي ات ! آخ عطي كاش مي شد يه روز بهت بگم كه چقدر نگاهت و دستات برام آرامش بود ... آخ عطي ... بي معرفت ! برام ايميل مي زني كه چي بشه ؟ تو فيس بوك منو به ليست دوستات اضافه مي كني كه چي بشه ؟ عطي ! دلم برات تنگ شده اما خودم رو مجبور كردم كه ازت دور باشم ... از تو و از همه كساني كه مربوط به گذشته من مي شين ... عطي دلم كوفته هاي تو رو مي خواد ... دلم ناهار با تو مي خواد ... دلم تو رو مي خواد ... اصلا همين الان بهت زنگ مي زنم ... گور باباي زندگي ... گور باباي گذشته ... گور باباي همه چي ... من آرامش تو رو مي خوام ...
تا 18 سالگي همه به من مي گفتن كه بزرگتر از سنم هستم اما رفتارهايم كاملا بچه گانه و نپخته بود و من اينو حس مي كردم ... طي چند سال گذشته به اندازه همه عمرم بزرگ شدم ... به اندازه همه عمرم آدم هاي مختلف و متفاوت ديده ام ... گاهي دلم مي خواهد كه هيچ كدام از اينهايي كه ديده ام و مي دانم و تجربه كرده ام واقعي نباشد ... چهار ساله بودم كه هر وقت يك اتفاق خيلي بدي برايم مي افتاد (مثل اينكه مامان ذخيره آب نبات هايم را كه مورچه گذاشته بود پيدا كرد ) به خودم مي گفتم كه آبي ! تو الان خوابي ! تو هنوز يك بچه يك ساله اي كه داري تمام اينها را در خواب مي بيني و وقتي بيدار شوي چقدر به اين اتفاقات خواهي خنديد و شايد هم اصلا فراموش كني ... الان كه فكر مي كنم مي بينم براي چهار سالگي ام فكر بزرگي بوده ... راستش الان هم دلم مي خواهد به همان سادگي چهار سالگي به خودم دلداري بدهم كه وقتي بيدار مي شوم هيچ كدام از اينها را نخواهم ديد و من فقط يك بچه يك ساله ام ...
رفتم تو اتاقش كه بگم برام يه جلسه بذاره ... پرسيدم سفر خوش گذشت يا نه و از رنگ لاكش تعريف كردم ... يه چيزي ته نگاهش مي گفت ناراحته ... بهش گفتم كه مي خوام پاره وقت بيام و درس بخونم و لبخند زد ...يه كم از كاراش تعريف كرد كه يك دفعه بغضش تركيد ... ناله كرد كه بدبختي هامو به كي بگم ؟ چجوري بگم ؟ كي مي فهمه ؟ در اتاق رو بستم و بهش دستمال دادم ... گفتم بگو ببينم چي شده ... اشك ريخت ... از بغض نمي تونست حرف بزنه ... گفت كه ديشب از تو ماشين شوهرش ترياك پيدا كرده ... تا رفتم بپرسم كه از كجا مي دونه كه ترياك چه شكليه ... توضيح داد كه پدرش 20 سال معتاد بوده و براش اصلا قابل چشم پوشي نيست اين مسئله .... گريه مي كرد و حرف مي زد ... گفت صبح رفتن آزمايشگاه اما شوهرش زنگ زده و گفته جواب آزمايش فردا حاضر مي شه ... گفت مي دونم داره دروغ مي گه و نمي دونم چي كار كنم ... چي بايد بهش مي گفتم ؟ قلبم فشرده شده بود ... شماره يك آزمايشگاه رو بهش دادم كه مي دونستم يكي دو ساعته جواب آزمايشش حاضر مي شه و بعد هم گفتم كه تا وقتي چيزي قطعي نشده بهش فكر نكن ... حالا خودم از اون نگران ترم ... نگران زندگيشون ... مادرش ... نگران جواني اش ... كاش اين دنيا اينقدر كثيف نبود
بعضي موقعيت ها زود از دست مي روند ... برگشت هم ندارند ... ميشد وقتي رفتي و برايش پتو بردي خم شوي و ببوسي اش ، مي شد دستش را بگيري و بياوري اش به اتاق خواب ، مي شد حتي كنارش دراز بكشي و مثل يك پسر بچه لوس بغلش كني ... اما نكردي ... روي تختت دراز كشيدي و عروسكت را بغل كردي تا بيدار شود ... ديگر هيچوقت شايد شرايطش پيش نيايد ... هيچ وقت